در سرزمینی که اعتماد باشد، واژه‌ها بی‌نیاز از قسم‌اند

https://t.me/HRStoryIran/36

https://shenoto.com/album/podcast/345332/در-سرزمینی-که-اعتماد-باشد،-واژه‌ها-بی‌نیاز-از-قسم‌اند

داستان بیستم و یکم: در سرزمینی که اعتماد باشد، واژه‌ها بی‌نیاز از قسم‌اند

هر که او بیدارتر، پر دردتر

هر که آگاه است، او را زهرتر

لیک چون آگاه شد جان از نهان

با دل آگه می‌شود پیوند جان

متاسفانه بین انتشار این قسمت و قسمت قبل بیش از یک ماه فاصله افتاد که دلایل مختلفی داشت، مهمترینش شاید جنگ ایران و اسرائیل و قطعی اینترنت و البته درگیری های کاری و ذهنی خودم بود که نتوانستم قسمتی را منتشر کنم و جا داره اگر منتظر قسمتی بودید، من همین ابتدا به خاطر عدم اطلاع رسانی عذرخواهی کنم. هنوز هم سایه جنگ رو حس میکنم، چون نمیدونم این آتش بس چقدر دوام داره و این قسمت هم با اینکه قرار نبود به جنگ ربط داشته باشه ناخودآگاه متاثر فضای ذهنی من به جنگ هم ربط پیدا کرد،؛ اما بریم سراغ قصه این قسمت.

یکی از همکارانم یک روز اومد تو اتاقم و گفت فرصت دارید کمی باهاتون حرف بزنم، و من هم با روی گشاده پذیراش شدم. حتما میدونید که یکی از موضوعاتی که بخشی از وقت و انرژی واحد منابع انسانی یا سرمایه انسانی را به خودش اختصاص میدهد، درد و دل های کارکنان است. بخشی از درد و دلها مربوط به محیط کار میشود، مثلا شکایت از مدیر یا همکار، برخی هم ربطی به محیط کار نداره و به مسائل شخصی میگذره، که معمولا به دو دلیل عنوان میشود، یکی به این دلیل که توجیهی باشد بر عملکرد ضعیف که منابع انسانی در جریان باشد اگر عملکرد کسی ضعیف شده به خاطر مشکلی در بیرون محیط کار است و حالا شاید درخواست کمک برای حل مشکل و بعضی اوقات هم صرفا درد و دل کردن است و درخواست کمکی هم از طرف فرد نمیشود. البته از این درد و دلها ممکنه خیلی چیزها در بیاد و خیلی گره ها را رفع بشود.

همکارمون گفت پسرم تو دانشگاه عاشق یک دختری شده و با هم در ارتباط بودند اما به دلایلی این رابطه دچار مشکل شده و بقول جوونا کات کردن، تا اینجای قصه را که تعریف کرد تو ذهنم داشتم جلو جلو فکر میکردم که خب حالا من چه کمکی میتونم بهش بکنم، بعد گفتم از وقتی این اتفاق افتاده پسرم دچار افسردگی شدید شده و نشسته تو خونه و از خونه بیرون نمیره و حتی دانشگاه هم نمیره. پرسیدم با مشاور روانشناس یا روانپزشک مشورت کردی؟ گفت بله داره به اصرار من پیش روانشناس میره. پرسیدم خب روانشناس چی میگه؟ گفت چی خاصی نمیگه، میگه فعلا باید چند هفته ای مستمر بیاد تا ببینیم حالش چطور میشه. تو ذهنم فکر کرده بودم بهش روانشناس معرفی کنم اما دیدم خودش این کار رو کرده.

این همکار ما یک خانم سرپرست خانوار است که شوهرش رو وقتی بچه هاش کوچک بودن از دست داده و با سختی بچه ها را بزرگ کرده، نگرانیش برام قابل درک بود و همش داشتم فکر میکردم برای حل مشکلش چه کمکی میتونم بکنم اما هر چی حرف زدیم دیدم درخواست کمکی مطرح نکرد. آخر سر بصورت مستقیم ازش پرسیدم اینها را که داری به من میگی کمکی از من میخوای یا صرفا میخوای درد و دل کنی؟ گفت هیچ کدوم! یه چند لحظه هنگ گردم که گزینه سوم چی میتونه باشه؟ بعد گفت راستش اومدم اینا رو به شما بگم، که در جریان باشید و خدای نکرده من پول حروم نخورم! من اینقدر درگیر داستان و پیدا کردن راه حل برای مشکلش بودم که اصلا بازم نفهمیدم منظورش چیه؟ گفتم پول حروم نخوری؟ منظورت چیه؟! گفت خب پسر من دانشگاه نمیره و نباید حق اولاد به من بدید! تازه مثل اینکه یک پتک بخوره تو سرم، داستان رو فهمیدم.

ما هر ترم دانشگاه از بچه های کارمندها که تحت تکفل مادر یا پدرشون هستند گواهی اشتغال به تحصیل میگیریم و چون زمان مکالمه ما وسط ترم بود ما از این موضوع اطلاعی نداشتیم.

طبق ماده ۸۶ قانون تأمین اجتماعی و آیین‌نامه‌های مربوطه، حق اولاد به شرح زیر تعلق می‌گیرد:

✅ شرایط تعلق حق اولاد:

  • فرزند باید تحت تکفل کارگر باشد.
  • حداکثر تا سه فرزند.
  • سن فرزند باید کمتر از ۱۸ سال باشد، مگر اینکه:

در حال تحصیل باشد (بدون محدودیت سنی در صورتی که گواهی تحصیل ارائه دهد)، یا

دچار بیماری یا معلولیتی باشد که توانایی کار کردن را از او سلب کرده باشد (با گواهی پزشک).

کارگر باید حداقل ۷۲۰ روز سابقه پرداخت بیمه در تأمین اجتماعی داشته باشد.

🧾 مبلغ حق اولاد:

میزان حق اولاد معادل ۳ برابر حداقل مزد روزانه برای هر فرزند (در هر ماه) است. این مبلغ هرساله متناسب با افزایش حداقل دستمزد تغییر می‌کند.

بهش گفتم مگر پسرت از دانشگاه اخراج شده؟ گفت نه، گفتم پس تا اخر ترم دانشجو محسوب میشه و ممکنه برگرده دانشگاه، تا وقتی سند رسمی مبنی بر اخراج یا ترک تحصیل پسرت نباشه، از نظر من دانشجو محسوب میشه. ترم بعد اگر نتونست گواهی اشتغال به تحصیل بیاره اونوقت در موردش حرف میزنیم. مبلغ حق اولاد الان که دارم این قسمت رو منتشر میکنم حدود 1 میلیون تومان است، این عدد اصلا تو حساب و کتاب شرکت ما عددی محسوب نمیشد اما برای اون همکار ما که دو تا بچه دانشجوی بیکار داشت مهم بود.

وقتی از اتاق رفت بیرون حس خوبی بهش پیدا کردم، حس اعتماد، حس اینکه با ادمهای با اخلاقی همکارم. دیدم اعتمادسازی چقدر دو طرفه است، اون با این حرفش باعث شد اعتماد من بهش دو چندان بشود و اتاق من هم باید فضای امنی باشد که افراد بتوانند به راحتی حرفهاشون رو بزنن و نگران قضاوت یا عواقب نباشند.

اعتماد در سازمان، اون چیزی که اگر نباشه، بهترین استراتژی‌ها هم شکست می‌خورن. ولی اگه باشه، حتی در دل بحران‌ها هم می‌شه دوام آورد.

اما تعریف اعتماد از نظر شما چیه؟

اعتماد رو می‌شه به زبان ساده این‌طور تعریف کرد: باور به نیت خوب و توانمندی طرف مقابل، وقتی کنترلی روش نداریم. یعین ما وقتی به کسی اعتماد میکنیم خودمون را در برابرش آسیب پذیر میکنیم.

اعتماد، از اون چیزهایی‌یه که همه‌مون درباره‌ش حرف می‌زنیم، ولی کمتر پیش میاد درباره‌ی ریشه‌هاش فکر کنیم. این‌که اصلاً اعتماد چطور شکل می‌گیره؟ از کجا میاد؟ و چه چیزهایی باعث می‌شن باقی بمونه یا از بین بره؟

روان‌شناس‌ها یه مثال معروف دارن: رابطه‌ی بین والد و کودک.

بچه‌هایی که والدینی دارن که رفتارشون قابل پیش‌بینیه – یعنی بچه می‌دونه اگه یه اشتباهی بکنه یا یه حرفی بزنه، واکنش پدر و مادرش قراره چی باشه – معمولاً تو بزرگسالی آدم‌های باثبات‌تری می‌شن.

اعتماد این بچه‌ها به دنیا بیشتره، چون فهمیدن که دنیای اطراف‌شون نظم داره، می‌شه بهش تکیه کرد. می‌شه حدس زد که حالا که این اتفاق افتاد، قدم بعدی چیه. این یعنی امنیت. این یعنی آرامش روانی. این یعنی اعتماد.

حالا بیایم همین مفهوم رو وارد فضای سازمان کنیم.

توی یک سازمان هم، اعتماد جایی ساخته می‌شه که آدم‌ها بتونن پیش‌بینی کنن در مواجهه با هر موقعیت، چه اتفاقی می‌افته. یعنی بدونن چه زمانی حقوق‌شون پرداخت می‌شه، درخواست‌هاشون از چه روالی پیگیری می‌شه، آیا بازخوردی که می‌گیرن سازنده‌ست یا تنبیه‌کننده‌، آیا اشتباه کردن به قیمت طرد شدن تموم می‌شه یا یادگیری. بدونن مدیرشون در موقعیت‌های مختلف چه واکنشی نشون می‌ده، همکارهاشون در بحران‌ها چطور عمل می‌کنن. این پیش‌بینی‌پذیری، حتی اگه کامل و بی‌نقص هم نباشه، خودش ریشه‌ی اصلی شکل‌گیری اعتماده.

اعتماد وقتی باشه، امنیت روانی میاد. وقتی آدم‌ها احساس امنیت کنن، به سازمان دل‌بسته می‌شن، تعلق پیدا می‌کنن.و جالبه که این احساس تعلق، یه جورایی احساس ارزشمند بودن هم به همراه میاره. آدم‌ها توی چنین محیطی، خودشون رو بخشی از کل می‌بینن. حس می‌کنن بودن‌شون معنا داره، و می‌تونن تأثیر بگذارن.

بیایم با خودمون صادق باشیم: توی سازمانی که کار می‌کنید، تا چه اندازه می‌تونید واکنش مدیرتون یا ساختار سازمان رو در موقعیت‌های مختلف پیش‌بینی کنید؟

و اگر نمی‌تونید، این عدم پیش‌بینی‌پذیری چه تأثیری روی اعتماد و انگیزه‌ی شما گذاشته؟

ولی این وسط یه مهارت کلیدی هم هست که خیلی وقت‌ها بهش توجه نمی‌شه:

این‌که مدیر بلد باشه به پرسنلش اعتماد کنه.

اعتماد کردن هم مهارته. یعنی مدیر بفهمه که چه‌جوری باید فرصت بده، چه‌جوری باید خطاها رو مدیریت کنه، چطور باید از کنترل‌گری فاصله بگیره.

و وقتی این اعتماد دوطرفه شکل بگیره، گفت‌وگوها راحت‌تر می‌شن، ایده‌ها آزادانه‌تر بیان می‌شن، و تصمیم‌ها دقیق‌تر و مشترک‌تر گرفته می‌شن.

اعتماد یه انتخابه. انتخابی که هر روز، تو هر برخورد، تو هر جلسه، تو هر تصمیم، باید از نو ساخته بشه.
اگه دنبال یه سازمان سالم، نوآور، باوفا و قوی هستیم، باید از همین امروز بپرسیم: من برای ساختن اعتماد، چه قدمی برداشتم؟

حالا اگر بخوایم یه نگاه بزرگ‌تر بندازیم، همین اصل رو می‌شه توی جامعه و حاکمیت هم دید.

ما توی شرایطی مثل جنگ یا بحران‌های شدید، چیزی که از دست می‌دیم فقط منابع یا زمان نیست؛ اون چیزی که به‌شدت آسیب می‌بینه، اعتماد مردمه. چرا؟ چون همه چیز غیرقابل پیش‌بینی می‌شه.

آدم‌ها نمی‌دونن حکومت چه تصمیمی می‌گیره، واکنش‌ها چیه، مسیر بعدی کدومه. نمی‌دونن آیا می‌شه بر اساس تجربه‌ی گذشته، آینده رو حدس زد یا نه. و وقتی این پیش‌بینی‌پذیری از بین می‌ره، امنیت روانی فرو می‌ریزه. و جایی که امنیت نباشه، اعتماد هم نمی‌مونه.

اینجاست که نقش سازمان خیلی مهم می‌شه.

اگه سازمان بتونه محیطی بسازه که در اون، حتی در دل بحران‌های بیرونی، آدم‌ها بدونن که اینجا رو می‌تونن بفهمن، روالش رو بدونن، باهاش کنار بیان، اون‌وقت این محیط کاری تبدیل می‌شه به یه «جزیره‌ی امن» وسط یک دنیای ناپایدار.

همون‌طور که کودک برای رشد نیاز به والد قابل پیش‌بینی داره، بزرگسال هم برای شکوفا شدن نیاز به ساختار و روابط قابل پیش‌بینی داره.

پیش‌بینی‌پذیری، پایه‌ی اعتماد و اعتماد پایه‌ی تعلقه

تو یه سازمان، اعتماد یعنی کارمندی که مطمئنه مدیرش پشتشه. مدیری که خیالش راحته تیمش کار رو جلو می‌بره. و هم‌تیمی‌هایی که بدون ترس از قضاوت، نظراتشون رو مطرح می‌کنن.

اما نکته مهم اینجاست: اعتماد یه احساسه، نه دستورالعمل. یعنی نمی‌شه با یک آیین‌نامه یا جلسه بگیم “از امروز اعتماد کنید!” اعتماد ساخته می‌شه… با زمان، با تکرار، با رفتار.

اگه اعتماد نباشه چی؟ آدم‌ها محتاط می‌شن، سکوت می‌کنن، پشت سر هم حرف می‌زنن، اطلاعات رو نگه می‌دارن، و انگشت اتهام همیشه آماده است.

حالا سوال مهم اینه که اعتماد چطور ساخته می‌شه؟

بنظرم اعتماد نتیجه‌ی ترکیب سه عامل مهمه:

  1. تمامیت یا صداقت (Integrity):
    اگه مدیر می‌گه «ما کنار شما هستیم»، باید در عمل هم همین رو نشون بده.
    تناقض بین حرف و عمل، سریع‌تر از هر چیز اعتماد رو نابود می‌کنه.
  2. شایستگی (Competence):
    آدم‌ها فقط به نیت خوب اعتماد نمی‌کنن. باید ببینن شما توانایی انجام کاری که قولش رو دادین دارین یا نه.
  3. دغدغه‌مندی (Care):
    آدم‌ها زمانی اعتماد می‌کنن که بدونن شما براشون مهمین.
    همون‌قدر که شما برای کار اهمیت قائلین، برای انسان‌ها هم باید اهمیت بدین.

مدیران باید اولین کسانی باشن که بذر اعتماد رو می‌کارن.

  • با شفاف بودن در تصمیم‌ها
  • با شنیدن نظرات حتی مخالف
  • با پذیرش اشتباه خودشون
  • با حمایت از تیم در زمان بحران

یه مدیر شجاع کسیه که اجازه می‌ده آدم‌ها اشتباه کنن و یاد بگیرن، نه این‌که تنبیه بشن.

کلا اعتمادسازی پایه هر رابطه ای محسوب میشود، اگر به طرف مقابل اعتماد نکنیم هیچ رابطه درستی شکل نمیگیره، حتی وقتی میخواهیم کالا یا خدماتی بخریم اگر به فروشنده اعتماد نکنیم احتمال خرید میاد پایین و اگر خریدی میکنیم قطعا قبلش به فروشنده اعتماد کردیم.

تو این فضای جنگ داشتم فکر میکردم چقدر به حاکمیت اعتماد داریم و حاکمیت چقدر به مردمش اعتماد داره؟

فارغ از موضوع جنگ، واکنش مردم به حکومتی که به حرفها و عملکردش اعتمادی نیست، مثل واکنش کارکنان به شرکت ها است. اگر تو از وضعیت معیشتی خودت اطمینان نداشته باشی احتمالا مهاجرت میکنی، اگر کارمندی ندونه حقوقش به موقع پرداخت میشه یا نه، یا توافقات مالی اجرا میشه یا نه، از شرکت جدا میشه. اگر مردم تو جامعه تنونن حرف بزنن یا حرفشون شنیده نشه احتمالا میرن جایی که حرفشون شنیده بشه یا حداقل نزدیک به افکارشون باشه، تو شرکت هم همینه، اگر فرهنگ سازمانی شنوای خواسته های پرسنل نباشه بعد یک مدت نارضایتی شغلی در شرکت به شدت زیاد میشه. اگر تو جامعه ای افراد نالایق پست و مقام بگیرن، آدمهای شایسته میرن جایی که قدرشون رو بدونن، تو شرکت هم همینه، بال و پر دادن به آدمهای نالایق باعث حذف افراد لایق و در نهایت شکست خود شرکت میشه.

داشتم فکر میکردم کاشکی سران مملکت قبل از گرفتن پست سیاسی، یک شرکت را اداره میکردن، اگر عملکرد مناسبی داشتند بعد بهشون اجازه اداره مملکت داده میشد، بعضی از این حضرات نه تنها یک شرکت را نمیتونن اداره کنند.

تو این وضعیت جنگی خروج بی حساب کتاب مهاجران افغان هم از نظرم یکی از خطاهای مدیریتی کلان بود. انگار شما تو شرکت یک دفعه پرسنل یک بخش را کامل تعدیل کنی. مهاجران افغان بخش عظیمی از کارهای ساختمانی و خدماتی ایران را برعهده داشتند و با خروج ناگهانی و برنامه ریزی نشده، قطعا بازار کار در این بخش ها دچار بحران خواهد شد. اگر بخوام مستند حرف بزنم گزارش جاب ویژن بعد از جنگ 12 روزه نشون میده گروه شغلی نگهبان با 18% بیشترین افزایش تقاضا را داشته، چون اکثر سرایدارهای افغان از ایران اخراج شدند. چون به سیاست های حاکمیت خیلی دفعتی تغییر میکند و غیرقابل پیش بینی میکند.

اگه این قسمت براتون مفید بود، خوشحال می‌شم با بقیه هم به اشتراک بذارین. من داستانهای منابع انسانی را در سایت، کانال تلگرام، کست باکس و شنوتو، همگی با عنوان داستانهای منابع انسانی منتشر میکند، اگر از کست باکس یا شنوتو بشنوید من آمار دقیق تری از شنیدن شما دارم و میتونم بفهمم چه محتوا و فرمی را بیشتر دوست دارید.

بدرود و پر اعتماد باشید!

#Alireza_Keshtgar

#علیرضا_کشتگر

داستان‌های_منابع_انسانی #داستان #منابع_انسانی #علیرضا_کشتگر #ساختار_سازمانی #گریدینگ #شغل #شاغل #جذب #استخدام #رزومه #تحلیل_داده #مدیریت_عملکرد #نگهداشت #جبران_خدمات

شبِ تاریک و بیمِ موج و گِردابی چنین هایل / کجا دانند حالِ ما سبک‌بارانِ ساحل‌ها؟

https://t.me/HRStoryIran/35
https://shenoto.com/album/podcast/321845/شبِ-تاریک-و-بیمِ-موج-و-گِردابی-چنین-هایل–کجا-دانند-حالِ-ما-سبک‌بارانِ-ساحل‌ها؟

داستان بیستم: شبِ تاریک و بیمِ موج و گِردابی چنین هایل / کجا دانند حالِ ما سبک‌بارانِ ساحل‌ها؟
11 اردیبهشت در رویداد رانکس در دانشکده اقتصاد دانشگاه شریف در پنلی با عنوان منابع انسانی در عصر نااطمینانی به همراه آقای ولائی مدیرعامل جاب ویژن، آقای شهرمیانی مدیرعامل رهنما کالج و آقای کیانپور رئیس هیئت مدیره شاپرک آبی حضور داشتم و از هم نشینی و هم صحبتی با این عزیزان لذت بردم.
تو این پنل حرفهای زدم و البته حرفهایی که فرصت نشد بزنم، بعد تصمیم گرفتم حرفهایی که زدم و نزدم رو برای شما اینجا تعریف کنم. بالاخره اینم یک برش از داستان کار من هست.
11 اردیبهشت که پنل تخصصی ما برگزار شد روز کارگر هم بود و من هم به همین مناسبت با تبریک این روز شروع کردم اما راستش این تبریک با یک تسلیت همراه بود، تسلیت به ایران و علی الخصوص بندرعباس، انفجار 5 روز قبلش در بندر شهید رجایی تعداد زیادی از هموطنان ما که اکثرا کارگران بندر بودند را از ما گرفت که هنوز هم بعد از گذشت حدود 20 روز هویت برخی از جان باختگان مشخص نیست. انگار این یک نمونه از عواقب عصر نااطمینانی حداقل تو کشور ماست.

هنوز تکلیف خسارت های وارده به برخی محموله های اسکله دقیق مشخص نیست. اینکه مواد اولیه وارداتی که از بین رفته در چند ماه آینده باعث اختلال در تولید چند شرکت میشه هنوز دقیق معلوم نیست، و شرکت هایی که مواد اولیه وارد کردند الان باید دوباره فرآنید واردات و گرفتن ارز و ثبت سفارش و هزرا تا کار اداری رو دوباره تکرار کنند خودش یعنی نااطمینانی…
بگذریم، یک اتفاق جالب دیگه که تو ابتدای پنل افتاد این بود که اعضای پنل خودشون رو معرفی کردند و ازر سوابق خودشون گفتند و مشخص شد که همگی سابقه تحصیلی غیرمرتبط (مهندسی) با فعالیت فعلی داشتیم. آقای ولایی مهندسی برق، آقای شهرمیانی مهندسی مخابرات، آقای کیانپور مهندسی صنایع و من مهندسی مکانیک. هم.ن جا به این نکته اشاره کردم که بنظرم خود همین ترکیب پنلیست ها هم نشانه ای از منابع انسانی در عصر نااطمینانی هست.

به احتمال قریب به یقین هیچ یک از ما که اونجا نشسته بودیم موقع کنکور فکر نمیکردیم با این عناوین شغلی تو این پنل باشیم، ما فوقش داشتیم ریسک های مختلف قبولی در رشته های مهندسی در دانشگاه های مختلف رو با هم مقایسه میکردیم. از یک زاویه شاید غم انگیزه که سیستم آموزشی ما افراد را درست هدایت نکرده و افراد بعد از تجربه شخصی، راهشان را یافتند. و البته یک تلقی دیگر این است که منابع انسانی ظاهرا یک موضوع بین رشته ای است. درش باید خیلی چیزهای بدانیم و شاید نزدیک ترین مدیران از نظر پروفایل مهارتی به مدیران عامل، مدیران منابع انسانی هستند، نمونه اش آقای شهرمیانی که سالهای مدیر منابع انسانی رهنما بودند و در حال حاضر مدیرعامل رهنما کالج هستند.

منابع انسانی دیگر یک واحد سازمانی نیست بلکه یک اکوسیستم چندوجهی داده محور است. که هم خودش طراحی میکنه هم خودش اجرا میکنه و هم خودش نظارت میکنه. تو پرانتز بگم یکی از آفت های منابع انسانی هم همین است که هر کسی از هر رشته و تخصصی فکر میکند می تواند مدیر یا متصدی منابع انسانی باشد، کما اینکه در گذشته مدیر اداری و مالی داشتیم که اکثرا مدیران مالی بودند! در صورتی که لازمه اگر بخواهیم وارد این حوزه شویم، موضوعات تخصصی این حوزه را هم فرا بگیریم.
خب با یه مثال ساده شروع کنیم: تصور کن داری از یه پل رد می‌شی. اگه مطمئن باشی که پل محکمه، حتی بهش فکر نمی‌کنی. ولی اگه حس کنی ممکنه هر لحظه بریزه، دیگه همه‌چی تغییر می‌کنه: راه رفتنت، تمرکزت، استرست، و حتی اعتماد به خودت. این یعنی نااطمینانی.
آقای کیانپور ازم سوال کرد اگر 18 سال دیگه دخترت بخواد شغل انتخاب کنه چه پیشنهادی بهش میکنی؟ من اونجا گفتم شغل خاصی را بعنوان مصداق بهش معرفی نمیکنیم، فقط بهش میگم شغلی رو انتخاب کن که هم خودت توش خوشحالی و هم دیگران را میتونی خوشحال کنی. الان بخوام تکمیلش کنم از فلسفه ایکیگای ژاپنی ها استفاده میکنم. میگم نقطه اشتراک کاری که دوسش داری با کاری که درش مهارت داری و آن چیزی که جهان بهش نیاز داره و بابتش حاضره پول بده را پیدا کن اون بهترین کاره.
حالا برگردیم به تاریخ حتما یک عصر اطمینانی بوده که الان داریم میگیم عصر ناطمینانی دیگه. عصر اطمینان کی بود؟ تو غرب قرن بیستم (تقریباً از ۱۹۵۰ تا ۱۹۹۰) نماد اطمینان بوده. چه عواملی توش مطمئن بوده؟
۱. رشد اقتصادی باثبات: بعد از جنگ جهانی دوم، دنیا وارد دوره‌ای شد که بهش می‌گن «رشد اقتصادی طلایی». صنایع شکوفا شدن، طبقه‌ی متوسط رشد کرد، و کار پیدا کردن، خونه خریدن، حتی بازنشستگی، قابل برنامه‌ریزی بود.
۲. جهان دو قطبی = پیش‌بینی‌پذیر: جنگ سرد، هرچند پرتنش بود، ولی ساختار قدرت جهانی رو «ثابت» کرده بود: غرب در مقابل شرق. سیاست‌ها، رقابت‌ها و حتی درگیری‌ها یه نظم مشخص داشتن.
۳. فناوری آرام‌تر حرکت می‌کرد: تحول تکنولوژی وجود داشت، ولی آهسته‌تر. کامپیوترها، تلویزیون، ماشین لباسشویی و… همه به تدریج وارد زندگی مردم شدن. فرصت انطباق وجود داشت.
۴. اطلاعات محدود ولی قابل اعتماد: مردم از طریق چند رسانه‌ی محدود (روزنامه، رادیو، تلویزیون) اطلاعات می‌گرفتن. سرعت انتقال اطلاعات پایین بود، ولی اعتماد بهش بالا بود. مثلا هر چی تلویزیون ایران میگفت ما قبول میکردیم
۵. ساختارهای اجتماعی پایدارتر بودن: خانواده‌ها ساختار مشخص‌تری داشتن. شغل‌ها طولانی‌مدت‌تر بودن. مهاجرت کمتر بود. و ارزش‌ها، حتی اگر سنتی بودن، دست‌کم برای مردم واضح بودن. الان اصلا نمیشه با اطمینان گفت یک کاری خوبه یا بده. مثلا قبلا حتما ازدواج کردن کار خوبی بود الان نمیتونه به کسی توصیه کنی ازدواج کن.
حالا همه‌ی اون ستون‌ها ترک برداشتن:
• رشد اقتصادی دیگه تضمین‌شده نیست. نوسانات شدید بازارها، بحران‌های مالی، تورم، رکود، و شوک‌های جهانی مثل کرونا یا جنگ‌های بزرگ (مثلاً روسیه و اوکراین) باعث شدن اقتصاد جهانی پیش‌بینی‌ناپذیر بشه. ساختار رمزارزها از تمرکز اقتصاد به عدم تمرکز داره پیش میره، هیچ کسی نمیتونه ادعای کنترل بکنه.
• رقابت‌های جهانی پیچیده و چندقطبی شدن. علاوه بر آمریکا و روسیه الان چین اومده وسط، اتحادیه اروپا هست، هند هست. تو منطقه ما قبلا ایران و عربستان و اسرائیل بودند الان ترکیه و امارات اومدن بالا
• تکنولوژی داره با سرعت سرسام‌آور پیش می‌ره. ظهور هوش مصنوعی، اتوماسیون، بلاک‌چین و سایر تکنولوژی‌های نوین باعث شده مشاغل، صنایع و حتی شکل زندگی روزمره‌ با سرعتی بی‌سابقه تغییر کنند. آینده‌ی کار، آموزش، و تعاملات اجتماعی هنوز شکل روشنی نداره. الان هوش مصنوعی صرفا ابزار نیست داره جای من تصمیم میگیره، که مثلا از این مسیر برو
• اطلاعات بی‌نهایت، اما پر از شایعه و تناقض. منابع اطلاعاتی بینهایت، هر نفر میتونه تولید محتوا بکنه
• ساختارهای اجتماعی سیال و گاه شکننده شدن. افزایش پوپولیسم، بحران‌های مهاجرت، اعتراضات مردمی، جنگ‌های منطقه‌ای و کاهش اعتماد به نهادهای رسمی، فضا رو از نظر سیاسی متزلزل کرده.
• محیط زیست: ما تو دنیایی زندگی می‌کنیم که دیگه فصل‌ها هم به تقویم پایبند نیستن. تغییرات اقلیمی، خشکسالی، طوفان، آتش‌سوزی‌های مهیب. اینا فقط خبر نیستن، دارن واقعاً زندگی آدم‌ها رو تغییر می‌دن. خشک شدن دریاچه ارومیه، فرونشست زمین
و مهم‌تر از همه: تغییرات از آینده نمیان، از «امروز» شروع می‌شن. یعنی حتی الان هم نمی‌دونی که الان کجای کاری! در نتیجه عصر اطمینان، دوره‌ای بود که مردم می‌تونستن برنامه‌ریزی بلندمدت کنن، چون دنیا براشون یه حدی از نظم و پیش‌بینی‌پذیری داشت. ولی در عصر نااطمینانی، حتی تصمیم‌های ساده مثل انتخاب شغل، مهاجرت، یا داشتن فرزند، پر از سوال بی‌جواب شده.
خب سوال اینه که این ها چه ربطی به منابع انسانی پیدا میکند؟
تمام این ها روی انسان ها تاثیر میگذاره. روی روح و روانشان، وقتی آدم ندونه چی در انتظاره، مغز وارد حالت بقا می‌شه.
تمرکز پایین میاد، استرس بالا می‌ره، تصمیم‌گیری سخت می‌شه، و حس کنترل از بین می‌ره. خب قطعا روی بهره وری، کارایی افراد اثر میگذاره.
تو محل کار، این یعنی بی‌انگیزگی. تو زندگی شخصی، یعنی تعویق تصمیم‌های بزرگ. تو روابط انسانی، یعنی فاصله گرفتن.
روی کسب و کارها اثر میگذاره، کسب و کارها هم به تبع روی افراد شاغل در آن کسب و کار اثر میگذارن و این چرخه است یعنی موضوعات منابع انسانی وقتی مهمه که اثرش روی کسب و کار مشخص باشه (دیو الریچ)

کلا پارادیم کنترل را باید کنار بگذاریم. یک کتاب هست به نام بودن در عصر پیچیدگی و ابهام هنر رهایی از تله های ذهن برای مدیر بودن در جهان مدرن که البته فکر میکنم مترجم ها تحت تاثیر VUCA این ترجمه را کردند.
Unlocking Leadership Mindtraps: How to Thrive in Complexity

اصل قضیه اینه که سرعت تغییر دنیا با سرعت تغییر ما یکسان نیست، باید خودمون رو با تغییرات سازگار کنیم.
جنس مطالب این کتاب از نوع مهارت های نرم است.
طبق تحقیقات هاروارد و مرکز تحقیقیات استنفورد 85% موفقیت مرتبط با مهارت های نرم هست اما 28% هزینه آموزش صرف یادگیری این مهارت ها میشود! قطعا 15% مهمه اما اگر ارتباطات مهم نبود الان این رویداد به این شکل برگزار نمیشد.

منابع انسانی در دنیا و ایران اختلاف دارد: ما تعداد پرسنل منابع انسانی تقریبا دو برابر استاندارد جهانی است. نرخ خروج ما در ایران 50% بیشتر از استاندارد جهانی است!

برگردیم به ابهام، مثلا کرونا، دلیلی که کرونا رو مثال میزنم به خاطر این بود که همه رو درگیر کرد و برای همه قابل لمسه، برخی اتفاقات برخی از افراد جامعه را درگیر میکنه، مثلا ترامپ میاد منع ورود بری کشورها رو میده اما کرونا همه دنیار را بدون استثنا درگیر کرد.
مثلا المپیک که دوره بعدش هم معلومه کجاس، تصور کن سال ۲۰۲۰، همه‌چیز برای المپیک توکیو آماده بود. ورزشکارها تمرین کرده بودن، بلیت‌ها فروش رفته بود، برنامه‌ها چیده شده بود. ناگهان کووید-۱۹ اومد!
• نوسان (Volatility): همه‌چیز به سرعت تغییر کرد؛ محدودیت‌های سفر، قوانین بهداشتی، بسته شدن مرزها.
• نااطمینانی (Uncertainty): کسی نمی‌دونست المپیک برگزار میشه یا نه، یا چه زمانی ممکنه بشه.
• پیچیدگی (Complexity): هزاران ذینفع درگیر بودن: ورزشکاران، مربی‌ها، دولت‌ها، اسپانسرها، رسانه‌ها و…
• ابهام (Ambiguity): اطلاعات ضدونقیض میومد. معلوم نبود چه تصمیمی درسته. چطور باید مسابقات رو امن برگزار کرد؟
در نهایت هم بازی‌ها یک سال عقب افتادن، ولی با کلی تغییر و بدون تماشاگر.
این یه نمونه خالص از دنیای VUCA بود. تو دنیای VUCA، شرکت‌هایی زنده می‌مونن که این مهارت‌ها رو داشته باشن:
۱. چابکی (Agility):باید سریع تصمیم بگیرن و بتونن خودشون رو با تغییرات تطبیق بدن.
مثلاً یه استارتاپ موفق خیلی راحت مدل کسب‌وکارش رو تغییر میده (“pivot” میکنه) اگه ببینه بازار تغییر کرده.
۲. آینده‌نگری (Foresight):باید دنیا رو اسکن کنن، روندهای آینده رو زودتر ببینن و خودشون رو آماده کنن.
شرکت آمازون، سال‌ها قبل از بقیه، روی خرید آنلاین و کلود کامپیوتینگ سرمایه‌گذاری کرد، چون فهمید آینده اونجاست.
۳. همکاری (Collaboration):: تو دنیای پیچیده، هیچ شرکتی تنها نمی‌تونه موفق بشه. باید شریک بشن، همکاری کنن، شبکه بسازن. اصلا هموسیپین ها به خاطر این همکاری تونستن باقی بمونن
۴. یادگیری مستمر (Continuous Learning):تو دنیای نوسانی، دانشی که امروز داری، فردا ممکنه بی‌ارزش بشه. شرکت‌هایی که یاد می‌گیرن، رشد می‌کنن. کارفرمای عزیز یاد بگیر با نسل های جدید چطوری میشه بهتر تعامل کرد نسل جدید یاد بگیر کارفرماهای قدیم رو چط.ری میشه متقاعد کرد، مهارت مذاکره داشته باش.
۵. تاب‌آوری (Resilience):شرکت‌هایی که شکست می‌خورن و دوباره بلند میشن، برنده میشن.
مثل استارباکس که بحران ۲۰۰۸ رو با بازنگری کامل مدل کاریش پشت سر گذاشت.
اصلا کسی فکر نمیکرد یک پاندمی کل دنیار رو تغییر بده. بتونی تو خونه موندن رو تاب بیاری.
یکی از بهترین مدل‌هایی که تو دنیای VUCA به کار میاد، مدل OODA Loop هست.
این مدل رو یه خلبان نیروی هوایی آمریکا به اسم جان بوید (John Boyd) ساخته.
• Observeمشاهده کن: اطلاعات خام جمع کن. چی داره تو محیط اتفاق میفته؟ چه تغییراتی داره شکل می‌گیره؟ چه ترندهایی ظاهر شدن؟
• Orientجهت‌گیری کن: اطلاعات رو تحلیل کن. بفهم این تغییرات چه معنی‌ای برای تو دارن. ذهنیتت رو تنظیم کن. تعصب و پیش‌فرض‌ها رو بنداز دور
• Decideتصمیم بگیر: بین گزینه‌ها انتخاب کن. نباید گیر بیفتی تو تجزیه‌وتحلیل بی‌پایان (“فلج تصمیم‌گیری”).
• Act عمل کن: سریع اقدام کن. نتیجه عمل رو ببین. اگر لازم شد، بلافاصله به مرحله مشاهده برگرد و چرخه رو تکرار کن.
و نکته مهم: این حلقه مدام باید تکرار بشه و هر چه سریع‌تر انجامش بدی، برنده‌ای.
چرا OODA تو دنیای VUCA جواب میده؟ چون بهت کمک می‌کنه سریع‌تر از رقیب تغییرات رو ببینی، تحلیل کنی، تصمیم بگیری و حرکت کنی. سرعت و انعطاف توی دنیای ناپایدار، کلید بقاست. شرکت‌های بزرگ فقط یه بار OODA نمی‌زنن! اونا چندین OODA همزمان دارن: تو استراتژی، بازاریابی، توسعه محصول، منابع انسانی و…

فرض کن میخوای شغلت رو عوض کنی یا یه تغییر حرفه‌ای بزرگ بدی.
Observeمشاهده کن: بازار کار رو بررسی کن. چه مهارت‌هایی الان داغه؟ چه شرکت‌هایی دارن استخدام می‌کنن؟ به خودت هم نگاه کن: چه مهارت‌هایی داری؟ چه چیزایی بلدی؟ از چی خوشت میاد؟
Orient جهت‌گیری کن: تحلیل کن: تو کجا قوی‌ای؟ چه بازارهایی با مهارت‌هات هماهنگه؟ چه تغییراتی ممکنه توی دنیا بیاد که روی آینده کارت تاثیر بذاره؟ مثلاً AI، ریموت ورک
Decide تصمیم بگیر: مثلاً تصمیم بگیر یه مهارت جدید یاد بگیری (مثل برنامه‌نویسی، تحلیل داده، یا مارکتینگ دیجیتال) یا وارد یه صنعت خاص بشی.
Actعمل کن: سریع یه دوره آموزشی شروع کن، یه پروژه کوچیک بگیر یا حتی رزومه بفرست. نتیجه رو ببین و براساسش دوباره OODA رو اجرا کن مثلاً اگر دیدی یه حوزه رو دوست نداری، سریع pivot کن
کسی که OODA میزنه، تو ۶ ماه میتونه یه شغل عالی پیدا کنه. کسی که فقط فکر میکنه و تحلیل میکنه ولی عمل نمی‌کنه (“فلج تصمیم‌گیری”)، ممکنه ۲ سال هیچ حرکتی نکنه!

بخوام جمع بندی بکنم نه کارفرما الان از کارکنان مطمئن هست، نمونه اش نرخ خروج های بالا نسبت به گذشته و میانگین ماندگاری حدود 3 سال است، از طرفی کارمند هم از کارفرما مطمئن نیست چو ممکن هر چقدر هم خوب کار کنه یک قانون یا گرفتن پروژه از شرکت باعث تعدیل فرد بشه.
منابع انسانی ها باید یک بستر یادگیزری مستمر ایجاد کنند.
کارمندها باید خودشون مدام دنبال یادگیری باشند.
کارفرما ها هم تا حد ممکن باید شفافیت داشته باشند چون خود زمانه به اندازه کافی پر ابهام است.
و لازمه که داده محوری را در منابع انسانی جدی بگیریم. به این معنی که اول داده های منابع انسانی را جمع آوری کنیم و بعد وصلشون کنیم به داده های کسب و کار. استفاده از داده کمی این عدم قطعیت را کمرنگ تر میکنه.
البته باید بگم هر کاری هم بکنیم هیچ تضمینی نداره که به اهداف مدنظر برسیم، مشاورهای منابع انسانی مثل دعانویس ها شدن، میاد طرح میدن بعد که نتیجه نداد میگن خوب اجرا نکردید، البته که اجرای بخش مهمی است اما واقعیت اینه که بعضی وقتها صرف اجرا دلیل شکست نیست بلکه عواملی که در هاله از ابهام هستند منجر به شکست میشوند.

#Alireza_Keshtgar

#علیرضا_کشتگر

داستان‌های_منابع_انسانی #داستان #منابع_انسانی #علیرضا_کشتگر #ساختار_سازمانی #گریدینگ #شغل #شاغل #جذب #استخدام #رزومه #تحلیل_داده #مدیریت_عملکرد #نگهداشت #جبران_خدمات

رهرو آن نیست که گه تند و گهی خسته رود

https://t.me/HRStoryIran/34

https://shenoto.com/album/podcast/312651/رهرو-آن-نیست-که-گه-تند-و-گهی-خسته-رود


داستان نوزدهم: رهرو آن نیست که گه تند و گهی خسته رود/ رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود

خیلی فکر کردم که این آخر سالی چی بگم که بشه بعنوان عیدی پیشکش شما کرد اما راستش نتونسنم به چیزی برسم که اسمش را عیدی بگذارم، گفتم الکی نخوام مطلب رو بچسبونم به عید اما موضوعی که میخوام مطرح کنم ناشی از تلنگر همین ماه های آخر سال بود.

سه ماه پیش یک خانمی در شرکت ما مشغول بکار شد و تو اول اسفند ماه اومد پیشم و گفت نمیخوام بعد سال دیگه کار کنم. تو پرانتز بگم که اینکه همکاران تازه احتمال جدایی بیشتری دارند در منابع انسانی یک موضوع شایع است. اینقدر شایع که یکی از پارامترهای جذب و استخدام خوب، آمار جدایی افراد تازه استخدام تا 90 روز اول است.

مثل موضوع ازدواج که ظاهرا درصد آمار طلاق در سالهای اول زندگی مشترک بیشتر از گذشت 5 سال است، در خصوص نیروهای جدیدالاستخدام هم این احتمال جدایی به دلایل مختلف وجود دارد، مثلا اینکه طرف جاهای دیگر هم مصاحبه شغلی رفته و بعد از عقد قرارداد، جای دیگر بهش پیشنهاد بهتری میدهد و طرف میگه هنوز که زمانی نگذشته سریع جابجا میشه، یا مثلا میاد و میبینه فضای که مدنظرش بوده اینجا نیست و 1001 دلیل دیگه حالا نه واقعا 1001 اما منظورم تعدد دلایله.

بر اساس تحقیق هاروارد بیزنس ریوی بطور میانگین نرخ خروج کارکنان تازه استخدام شده در 90 روز اول حدود 30 درصد است که البته در صنایع مختلف متفاوت است و در برخی صنایع مثل صنایع تکنولوژیک تا 45 درصد هم ممکن است باشه.

البته میگن اول یک سوزت به خودت بزن بعد یک جوالدوز به مردم، راستش دلیل بخشی از این جدایی ها هم به فرآیند آنبردیگ یا همون جامعه پذیری هم ربط داره، یعنی منابع انسانی چقدر خوب بتونه شرایط ورود نیروی جدید را فراهم کنه که در جامعه شرکت یا سازمان خوب وارد شود و از طرف همکاران و سازمان پذیرفته شود و خودش هم از بودن در شرکت لذت ببره، این ولکام پک هایی هم که جدیدا مد شده به افراد در هنگام ورود به شرکت میدهند بخشی از فرآیند جامعه پذیریه اما خب شاید پیش پا افتاده ترین بخشش باشه، یعنی کسی به خاطر پک هدیه تو یک شرکت موندگار نمیشه و کسی هم به خاطر نگرفتن پک شرکت رو ول نمیکنه، حالا الان نمی خوام در مورد جامعه پذیری حرف بزنم، شاید تو یک قسمت دیگه داستانش رو گفتم پس پرانتز رو ببندم، برگردیم سر داستان خودمون.

اره این همکار ما اومد گفت نمیخواد ادامه همکاری بده، به تبع من دلیل رو جویا شدم، شروع کرد یکسری دلایل آوردن که مثلا اینجا محل خوردن نهار کوچک است و برای گرم کردن غذا تو ماکرویو باید صبر کنی و یکسری دلایلی دیگه از همین جنس که بنظرم دلایل خیلی جدی برای جدایی نبود، برای همین بهش شروع کردم در خصوص تمام موضوعاتی که عنوان کرده بود توضیح دادن، بعد آخر سر گفت نه اصلا موضوع اصلی اینه که اینجا فشار کاری زیاده، گفتم یعنی چی، گفت یعنی ما فرصت نداریم یک گوشی موبایل چک کنیم یا وقت استراحت نداریم. بهش گفتم شما بابت حجم کار، ساعت اضافه تر از ساعت کاری تو شرکت مجبور شدی بمونی؟ گفت نه اما تو ساعت کاری اینقدر سخت و فشرده کار میکنم که جنازه ام میرسه خونه و تعادل کار و زندگیم بهم خورده. برای من که تو واحد منابع انسانی کار میکنم فرض اینه که افراد میان سر کار که کار کنن و اینکه تو ساعت کاری انتظار داشته باشند که فرصت چک کردن گوشی و چت با دوست و آشنا یا چرخیدن تو اینستاگرام و تلگرام را داشته باشند قابل قبول نیست، البته که میدونم در واقعیت خیلی وقتها افراد این کار را میکنند و شاید نارضایتی همکار ما هم از همین بود که بعضی افراد بدلیل شرایط کاری این امکان را دارند و ایشان این امکان را نداشتند، چاره ای هم نیست انسان موجود مقایسه گریه، اما اینکه وقتی ساعت کاری تموم میشه میری خونه و هیچ مسئولیتی در خارج محیط کار بهت داده نمیشه و بعد بگی تعادل کار و زندگیم بهم خورده کمی برام قبولش سخت بود. برای همین من رو به فکر فرو برد و این قسمت حاصل همین تلنگر بود.

این موضوع تعادل کار و زندگی از اون موضوعاتی هست که چند سالی هست خیلی تو منابع انسانی ایران به تبع دنیا ترند شده. تو نسل های والدین ما این موضوع اینقدر مطرح نبود، من یادمه حتی اونموقع که کار بیرون از خونه نقش اصلی مرد بود و کار تو خونه نقش اصلی زن، یک اصطلاح بود که میگفتن مرد باید تو تاریکی صبح بره سره کار و تو تاریکی شب برگرده خونه. بماند که به خاطر وضعیت بد اقتصادی به ناچار الان واقعا برخی افراد همین وضع زندگیشونه. تو یک برهه هایی که این موضوع به خاطر انقلاب ایران در سال 57 بصورت افراطی تری هم شده بود و افراد انقلابی برای حفظ و پیشرفت انقلاب از همه چیزشون بابت مسئولیت اجتماعی میگذشتن و 24 ساعته کار میکردن. من یادمه که تو دوران کودکیم پدر خودم که تو مخابرات اونموقع مسئولیتی داشت، علاوه بر کار روزانه، شبها هم میرفت به مراکز مخابرات سر میزد تا خودش از نزدیک مشکلات را رصد کنه. یا زمانی که من بدنیا اومدم پدرم اصلا ایران نبود و برای ماموریت کاری خارج از کشور بود.

بعضی دوستان خارج نشین من میگن این موضوع تعادل کار و زندگی اینقدر تو بعضی کشورها مهمه که اگر یک کارفرمایی خارج از ساعت کاری با کارمندش تماس کاری داشته باشد، کارمند حق داره از کارفرما شکایت کنه. اما بنظرتون اصلا فلسفه این موضوع چیه؟

بگذارید اول از یک زاویه دیگه نگاه کنیم، این تعادل کار و زندگی تو دلش این هست انگار عمرت رو به دو بخش تقسیم کنی، کار و زندگی البته خب قطعا بخش سوم خواب هست که چاره ای نیست، منظور در حالت هوشیاری و بیداری دو بخش اصلی داره، کار و زندگی! اما اون بخش زندگی خودش یک دنیاس، ارتباطات شخصی با همسر و فرزند و والدین و دوستان و آشنایان حالا مجازی و حضوری، تا ارتباط با خودت و خدات، خرید مواد اولیه و پوشاک و مایحتاج، خورد و خوراک، موضوعات مرتبط با سلامت مثل ورزش یا امور درمانی، تفریح از فیلم و سینما و موسیقی و تاتر و سفر گرفته تا بازی و …، توسعه فردی مثل مطالعه، و 1001 موضوع دیگه  علایق شخصی شما است، یعنی اون بخش زندگی خیلی متنوع خیلی شلوغ است و انگار کفه سنگین تری از کفه کاره، اما چرا این دو تا را گذاشتن تو دو کفه ترازو روبروی هم که باید این دو تا کفه با هم هم تراز باشند؟ اصلا تعادل معنیش چیه؟ به معنی اینه که دقیقا به یک اندازه وقت برای هر کفه بگذاریم؟ چند لحظه به معنی تعادل فکر کنید. اصلا تعادل داشته باشند که چی بشه؟ مثلا تعادل نداشته باشند چه اتفاقی میفته؟

من همیشه وقتی حرف تعادل میشه یاد دوچرخه میفتم، یعنی دوچرخه سواری برام نماد تعادله، اول از همه که باید مدام پا بزنی وگرنه یکجایی دوچرخه وامیسته و تعادلت به هم میخوره، یعنی تعادل یک نقطه یا ایستگاه نیست که بهش برسی و بگی خب من تعادل دارمريال یک وضعیت ناپایدار است که مدام برای حفظش باید تلاش کرد. بعدشم اینه که یک وقتها به چپ متمایل میشی، یک وقتهایی به راست، یعنی همیشه دقیقه دوچرخه زاویه 90 درجه نسبت به زمین نداره اما باز تعادل رو حفظ میکنی و زمین نمیخوری. اصلا بعضی وقتها لازمه که به یک سمت متمایل بشی اما معنیش این نیست که تعادل نداری.

من برداشتم اینه که در هر کفه چقدر وقت و انرژی بگذاریم که از عمرمی که میگذرونیم راضی باشیم، یعنی معیارش برای من اینه که جوری تعادل برقرار بشه که احساس رضایت بکنم، چون واقعیت اینه که این دو کفه انگار خیلی هم تو طرف ترازو نیستند، بلکه مثل پدالهای دوچرخه به هم ربط هم دارند، و به هم کمک هم میکن، یعنی اگر کار خوب و درآمد خوبی نداشته باشی، خیلی از کارهای کفه مقابل رو هم نمیتونی انجام بدی.

راستش برداشت من اینه که این تقسیم بندی توسط کارفرماها صورت گرفته که اتفاقا بیشترین بهره برداری را از کارکنان بکنند، یعنی در دراز مدت نیرویی که این تعادل را نداشته باشه دچار فرسودگی شغلی یا به اصطلاح غربی ها Burnout میشه. یعنی کارکنانی که بیش از حد کار می‌کنند و استراحت کافی ندارند، دچار استرس مزمن و فرسودگی شغلی می‌شوند. این موضوع نه‌تنها سلامت روان آن‌ها را به خطر می‌اندازد، بلکه باعث کاهش بهره‌وری و افزایش نرخ استعفا نیز می‌شود که به ضرر کارفرما است. اما وقتی این معیار در بازار کار جا انداخته میشه، وقتی فرد حس میکنه تعادل کار و زندگی داره، احساس رضایت شغلی بیشتری هم میکنه.

یعنی برداشت من اینه که کارفرما نیروی کار سالم تر و پرانرژی تر میخواد لذا تا یک حدی بهش مسئولیت میده و بعدش بهش فرصت استراحت و ریکاوری میده برای روز کاری بعدی. اما آیا واقعا اون حجم از موضوعات که در بخش زندگی هست با فرض تقسیم 24 ساعت به 8 ساعت کار، 8 ساعت زندگی و 8 ساعت خواب قابل انجام هست؟ من فکر میکنم نیست، شاید یکی از آرزوهای من این باشه که ساعت کاری رو از 8 ساعت کار کم بکنم و بیشترش رو به بخش زندگی بدم، چیز خیلی عجیبی حداقل در ایران نیست، چون واقعا آمار بهره وری و کار در 8 ساعت کاری 100% نیست و شاید این حجم کار رو میشه در 5 ساعت هم انجام داد اما خب فعلا در حد آرزوس شاید یک روزی این اتفاق افتاد. شاید یکی از دلایلی که الان تمایل به دورکاری بیشتر شده اینه که افراد میخوان زمان رفت و آمد به محل کار را کم کنند و به کراهای شخصیشون برسند و یا حتی در حین کار، کارهای شخصیشون رو هم بکنن، مثلا جلسه آنلاین شرکت کنن و همزمان غذا هم درست کنن.

واقعیت اینه که خیلی از همین کارفرمایان که تعادل کار و زندگی را مطرح کردن، حداقل در برخی مقاطع زندگی این تعادل کار و زندگی رو برای خودشون رعایت نکردن، چون میدونستن که کلید موفقیت تو کار این تقسیم بندی نیست، یعنی واقعیت اینه که اگر حداقل بخوای در بخش کار موفق باشی نمیشه این تعادل رو رعایت کنی. یک ضرب المثلی داریم در راستای اینکه چند وقتی به خودت سختی بده تا بعدش راحت زندگی کنی میگه یه سال بخور نون و تره یه عمر بخور نون و کره. تو همه چی این موضوع تقریبا صدق میکنه مثلا بچه کنکوری ها اگر بخوان تو کنکور موفق باشند سال آخر از همه چیز زندگی میزنن و فقط روی کنکور و درس خوندن متمرکزن، نه تفریح میکنن، نه مهمونی میرن، نه حتی خوب میخوابن، البته این تو زمان ما دهه 60 ای ها اینجوری بود الان رو نمیدونم، یا مثلا این قهرمانهای ورزشی در سطح ملی، قبل از مسابقات ممکنه چند ماه برن تو کمپ تیم ملی و فقط تمرین کنن تا تو مسابقات به موفقیت برسن.

در حوزه کار هم بسیاری از افراد بسیار موفق، مثل ایلان ماسک، استیو جابز و جف بزوس، در مقاطعی از زندگی‌شان زمان بسیار زیادی را صرف کار کرده‌اند و عملاً تعادل متداول بین زندگی شخصی و کار نداشتند. برای مثال:

ایلان ماسک گفته که هفته‌ای ۸۰ تا ۱۰۰ ساعت کار می‌کند و در مقاطعی روی زمین کارخانه‌هایش می‌خوابید.

استیو جابز به دلیل تمرکز بیش از حد روی اپل، روابط شخصی‌اش (مثلاً با خانواده) دچار چالش‌هایی شد.

اپرا وینفری در دوران اولیه کاری‌اش تقریباً هیچ زمانی برای استراحت نداشت.

از این دیدگاه، می‌توان گفت که بسیاری از افراد موفق در کسب و کار در مسیرشان تعادل متعارف بین کار و زندگی نداشته‌اند و زندگی‌شان را حول کارشان شکل داده‌اند.

یعنی خیلی از کارآفرین ها یا بازیگران سینما، یا کادر درمان، بخش کارشون بقیه بخش های زندگیشون رو تحت تاثیر قرار میده یا بهتره بگم از تعادل خارج میکنه. بازیگره ممکن برای یک پروژه سینمایی ماه ها از خانواده دور باشه، یا یک کارآفرین علاوه بر ساعات طولانی که در محل کارش میگذرونه، در خونه هم داره باز به کارش فکر میکنه.

اما همین کارآفرین ها هم خیلی هاشون بعد از مدتی به یک تعریف شخصی از تعادل برای خودشون میرسن مثلا:

بیل گیتس در دوران کاری فشرده‌اش بسیار پرکار بود، اما بعد از مدتی یاد گرفت که زمان مشخصی را به خانواده و علایق شخصی‌اش اختصاص دهد.

وارن بافت همیشه تأکید داشته که زمان برای تفریح و خانواده ضروری است و سبک زندگی‌اش نسبت به سایر افراد موفق آرام‌تر بوده است.

آریانا هافینگتون (بنیان‌گذار هافینگتون پست) پس از یک دوره کاری سخت که منجر به فروپاشی جسمی‌اش شد، تصمیم گرفت که خواب، استراحت و سلامت ذهنی را در اولویت بگذارد.

کلید طلابی اینه که موفقیت یک مسیر کاملاً شخصی است. یعنی هر فردی موفقیت رو برای خودش یک چیزی تعریف میکنه. برخی افراد تعادل را کنار می‌گذارند تا به اوج برسند، در حالی که برخی دیگر تعادل را بخشی از موفقیت خود می‌دانند. نکته مهم این است که تعادل هم مثل موفقیت، برای هر فرد تعریف خاص خودش را دارد و نمی‌توان یک نسخه ثابت برای همه پیچید.

من خودم ترجیح میدم آدم عادی باشم، عادی بودن برای من موفقیت محسوب میشه و وقتی عادی هستم احتمالا فرصت بیشتری دارم که علاوه بر کار به بخش های دیگه زندگی هم برسم اما خب ممکنه یک نفر رو این نوع زندگی ارضا نکنه، پس بنظرم هیچ ایرادی نه به من هست و نه به اون، هر کدوم خودمون انتخاب میکنیم چطوری زندگی کنیم و هر کدوم هزینه های انتخابمون رو هم میدیم.

حالا که داریم به سال 1404 نزدیک میشیم فکر کنم یکی از بهترین کارها اینه که تکلیفمون رو با خودمون مشخص کنیم که مطلوبمون تو زندگی در سال آینده چیه؟ تعریفمون از موفقیت چیه؟ اگر میخواهیم درآمد بالایی داشته باشیم و پیشرفت شغلی قابل توجهی کسب کنیم، لازمه انرژی و قت بیشتری رو تو بخش کار بگذاریم و به تبع ناچاریم از یکسری چیزها بزنیم. بعضی ها دیدین آخر سال تصمیم میگیرن که یرای سال بعد چه کارهایی بکنن، غافل از اینکه برای اینکه بتونن اون کارها رو بکنن باید یکسری کارها رو نکنن، یعنی خیلی بعیده بشه همون کارهای سال قبل رو کرد و یکسری مسئولیت جدید هم تو سال جدید اضافه کرد. کلا انتخاب یک موضوع یعنی حذف کلی موضوع دیگه. در واقع ما به ازای هر آره ای که میگیم به کلی انتخاب دیگه نه میگیم، حالا شما میخواین تو سال جدید چیکارها رو نکنید که بتونید بجاش کارهای جدیدی بکنید؟

خوشحال میشم نظراتتون رو در خصوص مطالبی که تو این قسمت گفتم بشنوم، اگر هم فکر کردید موضوع مفیدی برای فکر کردن هست، برای بقیه بفرستید، شاید تعطیلات عید زمان مناسبی برای فکر کردن و تصمیم گیری باشه.

پیشاپیش عید همگی مبارک. سالی پر از موفقیت و سلامتی براتون آرزو میکنم و این قطعه را پیشکش میکنم خدمتتان:

نه آن‌قدر بدوم،

که سایه‌ام را جا بگذارم،

نه آن‌قدر بایستم،

که جاده، رویای رفتن را از یاد ببرد.

کار، همه‌ی قصه نیست،

و زندگی، در لابه‌لای ساعت‌های خسته گم نمی‌شود.

دستم را به ترازوی لحظه‌ها می‌دهم،

یک‌سو تلاش،

یک‌سو آرامش،

و میان این دو،

من،
که راهی به تعادل می‌جویم.

#Alireza_Keshtgar

#علیرضا_کشتگر

داستان‌های_منابع_انسانی #داستان #منابع_انسانی #علیرضا_کشتگر #ساختار_سازمانی #گریدینگ #شغل #شاغل #جذب #استخدام #رزومه #تحلیل_داده #مدیریت_عملکرد #نگهداشت #جبران_خدمات

خنده ی تلخ من از گریه غم انگیزتر است

https://t.me/HRStoryIran/33

https://shenoto.com/album/podcast/305236/خنده-ی-تلخ-من-از-گریه-غم-انگیزتر-است

 
داستان هجدهم: خنده ی تلخ من از گریه غم انگیزتر است

بعضی وقتها به ناچار باید با روی خوش با کارمندها گفتگو کنم، حتی لبخند بزنم تا کمی دردشون رو تلطیف کنم و کمی امیدواری بدهم و با غلیظ شدن، دردشون رو سنگین تر نکنم.

نمیدونم اصلا این قسمت رو چجوری شروع کنم، کلی داده موضوع مختلف و متنوع تو ذهنم هست که نمیدونم چطوری ارتباطشون رو به شما نشون بدم.

داستان از این قراره که همه میدونم تو این یک ماه اخیر قیمت دلار یا بهتره بگم کلا ارزهای خارجی مثل یورو، پوند، درهم به شدت رشد کرد و به عبارتی ارزش پول ملی ما کاهش پیدا کرد.

تو این شرایط یکی از همکاران ماه پیش اومد و گفت از یک شرکت دیگه پیشنهاد همکاری با دو برابر مبلغ حقوق فعلی داره و اگر ما نمی تونیم همچین حقوقی بهش بدهیم متاسفانه باید از ما جدا بشه، بهش گفتم ما که نمیتونیم آخر سال یکدفعه حقوق تو رو 2 برابر کنیم و دو ماه دیگه هم دوباره حداقل افزایش سالانه قانونی رو بزنیم، اگر فکر میکنی جور دیگه میتونی با هم تعامل کنیم بگو وگرنه یک دقیقه هم معطل نکن و برو.

راستش من معمولا اینقدر صریح و سریع نمیگم برو و سعی میکنم با همکارم وارد مذاکره بشوم که ببینم با چه شرایطی میتونم راضیش بکنم که ما را ترک نکنه، چون از دست دادن یک همکار خوب یعنی ضرر محض، کلی تجربه و دانش رو با خودش میبره، از اونور جایگزین کردن یک نفر مشابه کلی وقت و انرژی میبره و هزار تا داستان دیگه… شاید یکی از سخت ترین کارهای منابع انسانی هم همین باشه اما شرایط این همکارمون رو میدونستم و از نظر مالی هم میدونستم در تنگناس و حقوق 2 برابر یعنی 100% افزایش حقوق براش حکم عصای موسی رو داره که بزنه و دریای مشکلات رو بشکافه.

یک هفته بعد یکی دیگه از همکارها اومد و اون هم دقیقا همین موضوع را مطرح کرد که جای دیگر بهش پیشنهاد همکاری با دو برابر حقوق را دادن، البته شرایط این همکارمون با قبلی متفاوت بود و با این وارد مذاکره شدم و تلاش کردم حداقل تا بعد از عید نوروز نگهش دارم تا ببینیم شرایط افزایش حقوق ها در سال دیگر چطور میشه.

همیشه مقدار افزایش قانونی و اجباری سالانه حقوق که توسط شورای عالی کار اعلام میشه یک لنگرگاه ذهنی ایجاد میکنه که کارفرما و کارمند بر اساس اون لنگرگاه با هم مذاکره میکنند. این داستان درخواست افزایش حقوق یکی از چالش های بزرگ من معمولا در اواسط و اواخر ساله.

احتمالا الان برخی از شما میگید اگر سیستم گریدینگ شفافی در سازمان داشته باشی کمتر درگیر این چالش میشی، اره باهاتون موافقم اما واقعیت اینه که بنظرتون چند درصد سازمانها و شرکت ها تو ایران سیستم گریدینگ شفاف متصل به حقوق و دستمز دارند؟ و تجربه باز به من میگه این سیستم گریدینگ با این نوسانات سالانه هر چند سال یک بار نیاز به بازنگری پیدا میکنه.

دارم گفتگوهای ذهنی خودم رو اینجا باهاتون بلند بلند به اشتراک میگذارم، نه قصد غر زدن دارم و نه ناله کردن، اتفاقا دنبال پیدا کردن راهکارم برای این چالش

یک شعر از احمدرضا محمدی بخونم تا از یک سرنخی بگیرم و بریم جلو

زیر خط فقر تو نان و پنیری خورده‌ای؟
کودکت را دست خالی سوی دکتر برده‌ای؟

زیر خط فقر در سرما شبی خوابیده‌ای؟
دست پینه بسته یک کارگر را دیده‌ای؟

زیر خط فقر از درماندگی خندیده‌ای؟
با شکست عزت نفست، مدام جنگیده‌ای؟

زیر خط فقر در سطل زباله گشته‌ای؟
با خجالت و نداری سوی خانه رفته‌ای؟

زیر خط فقر رخت کهنه‌ای پوشیده‌ای؟
جای خوابی بهتر از زاغه تو پیدا کرده‌ای؟

زیر خط فقر با فقر تفکر ساختی؟
زیر دست قلدرانت زندگی را باختی؟

چشم امید ز یاری خلایق بسته‌ای؟
حس نمودی از تضاد طبقاتی خسته‌ای؟

زیر خط فقر از پل خودکشی تو کرده‌ای؟
زیر دست کارفرما حس نمودی بَرده‌ای؟…

چه خبر داری تو از احوال بچه‌های کار
کودکی که جای تحصیل می‌برد هر سوی بار

زیر خط فقر حسرت می‌خورند این بچه‌ها
نه غذایی و نه آبی و نه خوابی است ای خدا!…

زیر خط فقر هر شب یک‌نفر باید گریست
ای خدا این همه نعمت های تو از آن کیست؟

آن کسی که پول را پارو کند در خانه‌اش؟
یا کسی که درد را یک دو کند در زاغه‌اش؟

زیر خط فقر اینجا صف کشیدند مردمان
هی اضافه می‌شود جمعیت محتاج نان

زیر خط فقر امشب یک‌نفر جان می‌دهد
زندگی نکبتش را سوت پایان می‌زند

تو شعر یک بیت هست میگه

زیر خط فقر از پل خودکشی تو کرده‌ای؟
زیر دست کارفرما حس نمودی بَرده‌ای؟…

بر اساس آمارهای رسمی؛ آمار خودکشی در ایران در سال ۱۴۰۱ نسبت به سال ۱۳۹۵ (یعنی در طول ۷ سال) حدود ۵۱ درصد افزایش داشته است.

سال ۱۳۹۵ در ایران ۷۹ هزار و ۱۰۲ نفر اقدام به خودکشی کرده بودند. الان حدود 120 هزار نفر

عوامل مختلفی در میل، تصمیم و اقدام به خودکشی تاثیر دارند، یکی از مهمترین هاش مسائل اقتصاد است.

خودکشی شوخی نیست، طرف حاضره به خاطر یک کمبود، کل هستش رو نیست کنه. از بین این تعداد افراد 2 موردش رو خودم دیدم که به خاطر تعدیل شدن از محل کار و دیگری به خاطر عدم پرداخت به موقع حقوق و دستمزد خودشون رو آتش زدن. حالا الان برخی شرکت ها پرداخت به موقع حقوق رو آپشن میدونن، یعنی حق طرف که بعد از کار باید بهش حقوق بموقع بدن رو آپشن فرض میکنند، البته که شاید تو این بازار کار که خیلی شرکت ها کلی حقوق معوقه دارن، آپشن هم باشه. بگذریم.

در سال ۱۴۰۳ خط فقر ۲۰ میلیون تومان برآورد و اعلام شده، درحالیکه حقوق پایه ماهانه کارگران در سال جاری ۷ میلیون و ۱۶۶ هزار و ۱۸۴ تومان است.

وزیر وقت وزارت کار، تعاون و رفاه اجتماعی اعلام کرده است: در سال ۱۴۰۳، ۳۰ درصد از جمعیت کشور زیر خط فقر هستند؛ یک سوم!!!

افزایش حقوق قانونی معمولا مثل افزایش اجاره خونه است، یعنی هر سال اگر با همون مستاجر قبلی تمدید کنی خیلی نمیتونی اجاره را افزایش بدی و بعد از چند سال اجاره از تورم عقب میمونه، اما اگر بعد از چند سال مستاجر جدید بیاری شاید حتی بتونی دو برابر اجاره فعلی رو باهاش توافق کنی. کارمندها هم حقوقشون تو ایران تقریبا همین قانون رو داره اگر با افزایش های رسمی که توسط دولت و شورای عالی کار هر سال اعلام میشه جلو بری بعد از چند وقت از تورم عقبی، شاید برای همین هر چند سال یک بار افراد جابجا میشن و میانگین ماندگاری تو شرکت های خصوصی یک چیزی تو مایه های 4 ساله، چون میتونی یک حقوق دو برابری از جای جدید درخواست کنی.

دانشگاه تهران هشت سالی هست که یک نگرش سنجی برگزار میکنه که تو دلش یک رضایت سنجی هم هست و عوالم مختلف موثر در رضایت شغلی رو ثل رضایت از محیط کارف رضایت از همکارانف رضایت از مدیر و رضایت از حقوق و دستمزد را بررسی میکنه. فکر میکنم درصد رضایت ها چقدر بوده؟

اولا که هر سال رضایت ها کم و کم تر شده.

از 63% شروع شده امسال رسیده به 53% یعنی نصف آدمها از کارشون راضی نیستن!

رضایت از حقوق هم از 55% به 28% رسیده!

از آمار دانشگاه تهران گفتم، یاد خبر تاسف برانگیز دیروز افتادم که امیرمحمد خالقی به خاطر زورگیری و مقاومت برای اینکه لپ تاپش رو ازش ندزدن کشته شد. این خفت گیری ها هم شاید ناشی از اقتصاد مریض و عدم وجود کار خوب با حقوق مکفی است که این حوادث تلخ رو رقم میزنه. طرف اگر کار خوب با درامد مکفی داشت شاید خفت گیر نمیشد و الان این دانشجوی 19 ساله زنده بود.

برگردم به قصه خودم، اره به همکارهای ما پیشنهادهای 2 برابری میدهند و ممکنه شما بپرسید خب اگر این ادم اگر اینقدر ارزشمنده شما خودتون چرا بهش این حقوق رو نمیدین؟ اون زمانی که من جوون بودم تیم فجر شهید سپاسی شیراز با مربی گری غلام پیروانی نماد تیم بازیکن ساز بود که بازیکن خوب میساخت بعد تیم های پولدار مثل استقلال و پرسپولیس اونا رو جذب میکردن، تو بازار کار هم همینه، شرکت های کوچک کار را به کارمند یاد میدن اما یک جایی دیگه نمیتونن حقوقی که شرکت های بزرگ میدن رو بهشون پرداخت کنند و کارمند ازشون جدا میشه، یعنی ناچار میشه ازش خداحافظی کنه.

تو حقوق و دستمزد میگن چند تا اصل داریم اول اینکه حقوق باید متناسب با هزینه های زندگی باشه که درصد کمی از جامعه کارمندی ایران احتمالا شامل این اصل میشن، دوم اینکه قابلیت رقابت با سازمانهای مشابه در بازار کار را داشته باشه یعنی به زبانی عدالت بیرونی برقرار باشه و سوم اینکه عدالت درون سازمانی هم رعایت بشه یعنی دو نفر مشابه هم در شغلی مشابه حقوق های خیلی متفاوتی از هم نگیرن، خب اونجایی که همکار ما پیشنهاد 2 برابری دریافت میکنه عدالت بیرونی برای ما بهم میخوره و ما هم نمیتونیم به خاطر این نابرابری عدالت درونی سازمان خودمون رو خدشه دار کنیم. چون اگر حقوق این همکار را 2 برابر کنیم، در حق همکار کنار دستیش ظلم کردیم و این ناعدالتی درون سازمانی مشکلات بیشتری از خداحافظی با یکی از همکاران ایجاد میکنه.

شاید بزرگترین مشکل که منجر به این موضوعات میشه عدم ثباته، عدم ثبات اقتصادی، سیاسی، اجتماعی. با این نوسانات ارز که فقط مختص این ماه نیست بلکه سالهاس شاهدش هستیم نه کارفرما میدونه درامدش سال دیگه چقدره و نه کارمند میدونه به چه حقوقی زندگیش تو یک سال آینده میچرخه.

تو گزارش مدیرعاملان که شرکت ایلیا منتشر کرده مهمترین دغدغه مدیران عامل به شرح زیر است:

عدم ثبات اقتصادی و سیاسی – کمبود نقدینگی – کمبود نیروی انسانی متخصص و … پیشنهاد میکنم حتما گزارش کامل را مطالعه کنید

مهاجرت که خودش حدیث مفصلی است که در این مقال نمیگنجد. فقط در همین حد بهتون بگم که بر اساس پژوهشی که تحت عنوان «گزارش مهاجرت ایرانیان: علل و انگیزه‌ها» توسط محمد فاضلی و بهرام صلواتی انجام شده، از میان ۱۲ هزار پرسشنامه توزیع‌ شده از ۹ تا ۲۰ تیر ۱۴۰۲، حدود ۱۹ درصد از پاسخ‌دهندگان اعلام کرده‌اند که مهاجرت کرده و در خارج از ایران زندگی می‌کنند. ۸۱ درصد باقی‌مانده در داخل ایران زندگی می‌کنند. ۱۶ درصد از افراد اظهار کرده‌اند که اصلاً به مهاجرت فکر نمی‌کنند، در حالی که دقیقاً همان میزان (۱۶ درصد) نیز به مهاجرت فکر و برای آن اقدام کرده‌اند. باقی مانده که حد.د50 درصد هستند گفتن به مهاجرت فکر میکنند اما اقدامی براش نکردن. حالا شما حساب کن نیروی کاری که نه دلش و نه ذهنش اینجا نیست، فقط جسمش اینجا!

حالا ممکنه شما فکر کنید این داستان حقوق و دستمزد بدلیل شرایط اقتصادی مملکت ما برای کارمندها خیلی مهمه اما واقعیت اینه که تو کل دنیا حقوق و دستمزد یک از مهمترین عوامل جذب یا ترک خدمت کارکنان است. شرکت تاور واتسون تو سال 2023 یک تحقیق در خصوص عوامل جذاب یا ترک خدمت کارکنان در سنین مختلف یعنی زیر 30 سال، بین 30 – 40 و 40-50 و بالای 50 انجام داده و موضوعاتی مثل امنیت شغلی، شرایط رشد و توسعه، ارتباط با مدیر، استرس کاری، شهرت و برند و سازمان و … بررسی کرد و در تمام رده های سنی مهترین عامل حقوق و دستمزد بوده و عوامل دیگه در رده های سنی مختلف الویت های مختلفی داشتند. البته که در کشور ما این عامل اثرش پررنگ تر هم خواهد بود.

جالبه که بدونید خیلی وقتی شهرت یا برند یک سازمان نسبت عکس با مقدار حقوق و دستمزد داره، یعنی خیلی ها به خاطر برند یک سازمان حاضر هستند با یک حقوق کمتر در آن سازمان مشغول بکار بشوند. یعنی حتما شرکت های موفق و پولدار، حقوق بهتری به کارکنانشون نمیدن. اگر به همین موضوع فکر منیم شاید یک دریچه هایی برامون باز بشه که چه عوامل دیگه ای به جز حقوق و دستمزد ممکنه باعث ماندگاری افراد تو یک شرکت بشه؟ بهش فکر کنید.

اما خب برگردیم فعلا روی موضوع حقوق و دستمزد. دلار سال 58، 14 تک تومنی بوده، حداقل حقوق برای یک فرد مجرد بدون فرزند 1701 تومن الان دلار حدودا 92000 تومن یعنی حدود 6570 برابر حداقل حقوق میشه 11171430

اما الان 7166748 یعنی 65 درصد یعنی 35 درصد عقبه

تو یک برهه هایی افزایش حقوق از تورم و دلار بعنوان یکی از پرامترهای نشانگر تورم یا شایدم یکی از دلایل تورم عقب بوده و یک دفعه افزایش دادن که تو این برهه ها کارفرما بهشون فشار زیادی اومده مثل دو سال قبلا که افزایش قانونی روی حداقل حقوق حدود 57% اعلام شد. اهان تو پرانتز اما اوضاع تو این 10 سال اخیر خیلی بدتر شده. یعنی قبلا یکسری سرمایه انباشته تو مملکت بود که داشت خرج میشد که یکسری تو جنگ ایران و عراق به فنا رفت یکسری هم به مرور زمان در فساد سیستماتیک خورده شد الان اوضاع داره خیلی خراب میشه

سال حداقل دستمزد ماهانه (تومان)
۱۳۹۳ ۶۰۸,۹۱۰
۱۳۹۴ ۷۱۲,۴۲۵
۱۳۹۵ ۸۱۲,۱۶۴
۱۳۹۶ ۹۳۰,۰۰۰
۱۳۹۷ ۱,۱۱۴,۱۴۰
۱۳۹۸ ۱,۵۱۶,۸۸۲
۱۳۹۹ ۱,۹۱۱,۰۰۰
۱۴۰۰ ۲,۶۵۵,۴۹۵
۱۴۰۱ ۴,۱۷۹,۷۵۰
۱۴۰۲ ۵,۳۰۸,۲۸۴
1403 ۷,۱۶۶,۱۸۴
سال میانگین تقریبی نرخ دلار آزاد (تومان)
۱۳۹۳ ۳,۲۰۰
۱۳۹۴ ۳,۵۰۰
۱۳۹۵ ۳,۸۰۰
۱۳۹۶ ۴,۲۰۰
۱۳۹۷ ۱۰,۵۰۰
۱۳۹۸ ۱۳,۰۰۰
۱۳۹۹ ۲۵,۰۰۰
۱۴۰۰ ۳۰,۰۰۰
۱۴۰۱ ۴۲,۰۰۰
۱۴۰۲ ۵۰,۰۰۰
1403 85000
سال نرخ تورم سالانه سال درصد افزایش حداقل دستمزد
۱۳۹۳ ۱۴.۶٪ ۱۳۹۳ ۲۵٪
۱۳۹۴ ۱۱.۹٪ ۱۳۹۴ ۱۷٪
۱۳۹۵ ۹٪ ۱۳۹۵ ۱۴٪
۱۳۹۶ ۹.۶٪ ۱۳۹۶ ۱۲.۵٪
۱۳۹۷ ۳۱.۲٪ ۱۳۹۷ ۱۹.۸٪
۱۳۹۸ ۴۱.۲٪ ۱۳۹۸ ۳۶.۵٪
۱۳۹۹ ۴۷.۱٪ ۱۳۹۹ ۲۶٪
۱۴۰۰ ۴۰.۲٪ ۱۴۰۰ ۳۹٪
۱۴۰۱ ۴۷.۶٪ ۱۴۰۱ ۵۷.۴٪
۱۴۰۲ ۵۵.۵٪

این اطلاعات نشان‌دهنده‌ی روند افزایشی حداقل دستمزد در سال‌های اخیر است.

برای سال ۱۴۰۲، افزایش ۲۷٪ برای حداقل‌بگیران و ۲۱٪ برای سایر سطوح دستمزدی تعیین شد.

حالت بدبینانه را هم ایلنا گفته بود برای احیای قدرت خریدی که دستمزد کارگران در سال ۱۳۹۳ داشته، امروز باید هر کارگر حداقل‌بگیر و دارای دو فرزند، نزدیک ۴۹ میلیون تومان حقوق بگیرد اما آنچه به چنین کارگری در پایان ماه پرداخت می‌شود فقط ۱۰ میلیون و ۹۰۰ هزار تومان وجه رایج مملکت است!

و اگر این بازه 10 ساله را بازم کوچک تر کنیم تو این 5 یا 6 سال اخیر یعنی حدودا از سال های 1397 به بعد رشد تورم و قیمت دلار شیبش خیلی بیشتر از افزایش حقوق کاکنان بوده.

این مشکلات مالی، صرفا مشکلات مالی که نیست اگر بخواهیم کلان نگاه کنیم مواردی مثل همون خودکشی و خفت گیری و افسردگی و هزار و یک دردسر اجتماعی ایجاد میکنه.

اگر بخواهیم صرفا درون سازمان رو نگاه کنیم احتمالا منجر به تعارضات بیشتر بین کارکنان، افزایش رفتارهای غیرحرفه ای، مثلا طرف از شرکت کاغذ میدزده، روزی 3 تا قهوه میخوره . بحران انگیزه کاری، طرف تو ذهنش میگه مگه چقدر دارم حقوق میگیرم که بخوام خوب کار کنم و در نهایت جدایی نیروهای میشه که معولا این جدایی یا از طیف نیروهای کاربلده مثل اون همکار ما که بهش 2 برابر حقوق میدادن، یا از طیف کارکنان حداقل بگیره چون طرف میگه برم اسنپ کار کنم بیشتر پول در میارم.

سایت دیوار یک مطالعه منتشر کرده، در مورد تحلیل رفتار دهه هشتادی ها، تو بخش استخدام و کاریابی مشاغل پرتکرار ادمین شبکه های اجتماعی و کارهای پاره وقت از منزل است. یعنی طرف میگه چرا صبح سر یک ساعتی برم شرکت تا عصر هم گیر باشم، بعد مثلا 15 میلیون بگیرم، میشینم تو خونه از اینستاگرام همین قدر در میارم.

اینفلوئنسری هم که الان شده آرزوی خیلی از جوونها…

خب حالا من منابع انسانی که زورم نمیرسه حقوق همکارم رو دو برابر کنم باید دست روی دست بگذارم و بشینم؟ خب معلومه نه!

باید روی مزایای دیگه کار کرد.

یعنی باید پکیج جبران خدمات را بزرگتر از صرفا حقوق و دستمزد دید و پکیج رو به افراد ارائه داد. تو نظرسنجی که ما خودمون تو شرکت خودمون انجام دادیم و نظرسنجی هایی که شرکت های دیگه مثل جاب ویژن انجام دادن الویت مزایایی که افراد میخوان به این ترتیب ها است.

وام – پاداش – بیمه تکمیلی – میان وعده و نهار –

یعنی از مزایی ملموس میشه رفت سمت مزایای ناملموس مثل ساعت کار شناور، دورکاری، اعطای لباس، تسهیلات سفر، کمک هزینه آموزش و …. در هر صورت هوای همدیگه رو داشته باشیم، ما با هم میتونیم زنده بمونیم، کارفرمای محترم هوای کارمندت رو داشته باش، کارمند تو هم هوای کارفرمای رو داشته باشد، اگر اون کارفرما نباشه کاری هم برای من و تو نیست.

به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی به صد دفتر نشاید گفت حسب‌الحال مشتاقی

تا قسمتی دیگر بدرود

داستان‌های_منابع_انسانی #داستان #منابع_انسانی #علیرضا_کشتگر #ساختار_سازمانی #گریدینگ #شغل #شاغل #جذب #استخدام #رزومه #تحلیل_داده #مدیریت_عملکرد #نگهداشت #جبران_خدمات